من 1 نفر - شما 99 نفر
 
 
آنچه که برایان تریسی - هیل - فیشر - اسپنسر جانسون - بلانچارد - پاندر - وین دایر و... می گویند
 
(داستان)

 

"قول مردانه"

 

         توی محل به "لطیف" معروف بود. نه به خاطر قیافه ای که نداشت! بخاطر روحش بود! سرو وضع لطیفی هم که نداشت. کارو کاسبی لطیفی هم نداشت. توی کار فک زدن بود! ساعت نیمچه گشاد سیکویش را دور مچ چپش چرخاند و نچ ریزی از شکاف لبهایش جهید بیرون! دفترش را چسباند زیر بغل. پک سنگینی به سیگارش زد. این پک آخر، توی یک چشم بهم زدن، سیگار را پودر خاکستر کرد. فتیله سیگار را زیر کفش ورنی اش انداخت و لهید! چندبار به بچه های محل گفته بود "هر چیزی زیر پاش له بشه، مورچه له نمیشه". این حرفش راست بود. به دیدن ته سیگارهای روشن کوچه خیابانها آلرژی داشت. توی چند ده ساله عمرش، ته سیگارهای زیادی را هم زیر پا لهیده بود. حتی ته سیگارهایی که از چاک لب رهگذران باملاحظه! روی زمین می افتاد و لهیده نمی شد. توی هربار لگد کردن ته سیگارها، بد و بیراه بود که نثار این دست آدمها می کرد: "آخه لامذهبا! خودتونو عادت بدید ته سیگارتونو خاموش کنید. فردا که دو سه تا پمپ بنزین رو آتیش زدید اونوقت دو دستی می کوبید سرتون!"

لب پائینی اش را داد بالا. مشتی سبیل زرد زردآلوئی را یهویی کشید توی دهن! شلوار چروکش را هم یک نمه داد بالا. آماده بود از دروازه بهشت رد شود! نسیم خنک گلابدره چنارهای باغ را به رقص موزونی واداشته بود. صدای عبدلله توی باغ پبچید:

_ میتانی بیای توو... درم پشتت بسته کن!

تا پا توی حیاط گذاشت، محکم سردر را کوبید بهم! دست خودش نبود، کوبیده شد بهم! با یک یاعلی از پله سنگی اولی بالا آمد. چشم های ورقلمبیده اش، ورقلمبیده تر شد! حالی به حالی شد. یک باغ سه هزار متری با فرشی از گلهای وحشی زد به مخیلاتش! منگش کرد. یک معبر کم عرض سنگفرش با شیب نیمه تند. بیست سی تا گلدان چاق که به ترتیب قد کنار معبر آماده سان رهگذران بودند. دسته دسته لاله های میله ای هفت رنگ توی گلدان ها. بهشت واقعی را کاری نداریم، اما این بهشت زمینی حسابی حالش را جا آورد. دو سه قدم که برداشت، افتاد توی معبر. رسیدن به ساختمان اصلی هفت چنار راه داشت. مثل هفت خان رستم! البته نه با خشم و خونریزی! صدای خیریش خیریش سنگریزه های زیر کفش با صدای جانخراش کلاغها لولیدند بهم. از کلاغ و ملاغ و زاغی، بیزار بود. سرش را چرخاند بالا و بدجور حالیشون کرد: "چیه؟ چه خبره مث سگ واق واق می کنید؟ صاب مرده ها!!"

شرافت کلاغها را که داد به باد، معلوم نبود اگر دو سه تا سگ گوش بریده سگ اخلاق! از ته باغ ول می شدند جلویش، چه می خواست به آنها بگوید! حتما قبل از هر متلکی، زهر ترک میشد! سکته که جای خود را داشت! خودش روی سکته نظر مثبتی داشت! یک بار شوخی شوخی، یک سکته جدی زد! ولی خیلی خفیف نبود که بخواهد لب و لوچه اش را کج و ماوج کند. گذری بود! به قول خودش: "مث اینکه برق یه نمه بگیرتت، فاز به فاز شدیم رفت! سه فاز نبود که!" چند پله سنگی را هم رد کرد. شیب که زیاد شد، به هن هن افتاد. با هن آخر رسید به خان هفتم! یک چنار چندصد ساله ناگهان جلویش سبز شد! عظمتی داشت برای خودش. سرش را چرخاند بالا. از لای شاخ و برگ بهم تنیده و پرپشت، نوک درخت را دزدید. هر شاخه منشعب از تنه، برابر بود با یک تنه درخت بیست سی ساله گردو! از تنه وسطی میشد تونل حفر کرد. پوست کلفت ترین موجود زنده ای که تا حالا دیده بود. خیلی پوست کلفت تر از خودش که توی این کسادی بازار داشت کار میکرد! وقتی از دیدن چیزی خشکش میزد، چشمهایش از حدقه میزد بیرون. خودش اگر هم متوجه نمیشد، زمین و زمان می فهمیدند که بهت زده شده. یک قولوپ دو قولوپ آب دهانش را نوش جان کرد و بعد سبیلش را برای دومین بار کشید توی دهن! با دهن نیمچه خشک، به نچ نچ افتاد. چشم های عقابی اش را عقابی تر کرد و قطر درخت را اندازه گرفت. زیر لب گفت: "نصف بنگاه من میشه لاکردار!"

از قبل تر ها، از آن زمانها که گلابدره یک ده کوره دورافتاده توی سینه کش کوه بود این درخت را می شناخت! پدر خدابیامرزش هم این درخت را می شناخت! پدربزرگ خدا بیامرزش هم! درست از زمانهایی که سلطان علی خان و آغاباجی قجری برای خودشون قصری اینجا بنا کرده بودند. طایفه از طایفه رو نمی گرفت! همه هم را می شناختند و از خون هم بودند و بدون هم می مردند! با یک نچ کش دار، توپ تعجبش ترکید و فوری رفت به گذشته. به کودکی هایی که دیگه چیزی از آن نمانده بود. چیزی حدود پنجاه شصت سال پیش! از تکانهای پاندولی سرش می شد فهمید که چقدر توی حس رفته است! این رقص پاندولی سر را آنهایی که اهل افسوس خوردن هستند خوب بلدند!

عبداله مثل توله سگ ندیده ها، توله سگ پشمالویش را سفت چسباند بغلش. نشست روی صندلی اولی، جلوی پنجره دومی. جایی که بیشتر ساعتهای روز بخاطر سایه فشرده همین درخت کهنسال، رنگ خورشید را نمی شد دید. ولی خنکای همین سایه کت و پهن -توی ظل گرما- جان آدم را جلا می داد. آقالطیف که حس و حال از کف داده بود، دوباره دفتر را زد زیر بغل و چیزهایی به درخت گفت که برای عبداله تازگی داشت:

_منو شناختی؟ من لطیفم. بچه که بودیم، از سروکولت بالا می رفتیم. یا توی این باغ پلاس بودیم یا دو سه باغ اونورتر! جنت گلشنی یادته؟ بهشتی بود واسه خودش! دربند زیر پای ما شد دربند! باغ شاطرو سرای امامزاده قاسم رو بگو که پاتوق صبح و شبمون بود. پای دره هم واسه سیب گلابای ترش خودرو سرو کله می شکستیم! عجب سیب گلابایی داشت اینجا. حالا یادت افتاد مارو؟ تو که خوب هیکل بهم زدی! ولی ما چی؟ ما که پیر شدیم رفت. پدر پیری بسوزه. بذار بهت بگم...خیلی از بچه ها بارشونو بستن و رفتن، اونایی که تو خوب میشناختیشون! رفتنی می رود و آمدنی می آید...شدنی می شود و غصه به ما می ماند...

عبداله پای راستش را انداخت روی پای چپ. بالاخره سرعت گردش پاندولی سر آقالطیف هم صفر شد و صدوهشتاد درجه چرخید به زمان حال. با یک آخ جاندار سبیلش را دوباره کشید توی دهن. با به چپ چپ ارتشی و یک چرخش نود درجه ای از پله های بالکن بالا آمد. بابایش درآمد تا اینجا! به عبداله که رسید، گوش سگ را کشید و گفت: "- به سگ گفتن استخوان را ول کن! گفت: چی رو بگیرم؟"

با این حرف خودش خنده اش گرفت. عبداله هم خندید. گوشه چشم راست عبداله جمع تر شد و چند چاک کشیده بیشتر از گوشه چشم چپ برداشت. دو سه تایی بیشتر. آقالطیف یکی دو تا سوال پرسید، یکی دو تا جواب شنید:

_ اهل کجایی؟

_کابل. می شناسی کجاست؟

_آره بابا، میشناسم. پشتونی؟

_ ها!

_ها نه!... بله.

آقالطیف به هوای روشن کردن سیگار، دوباره دفتر را زد زیر بغل. سیگار که وصله لبش شد، پوست سرش را خاراند. موهای جوگندمی کم پشتش را یک ذره کشید! اینجوری خارشش کمتر شد! عادتی که همیشه به غرهای زنش ختم میشد:"بسه، اینقدر نکش موهاتو! شپش بارون کردی خونه رو!" چهار چشمی باغ را متر کرد. توی متر زدن با چشم استادی بود برای خودش! کلاغ ها سردردش دادند. سیگار را از گوشه لب برداشت و سربالا سوت بلندی کشید! سوت کشیدن آقالطیف امروزی با سوت کشیدن آقالطیف شصت سال پیش خیلی فرق داشت. کم جان تر بود. قبل تر ها با صدای سوتش هر چی گرگ توی سینه کش کلک چال پلاس بود پا به فرار می گذاشت! حالا دیگر خبری از آن سوتهای جان دار آقالطیف و آن گرگ های سریش و جانگیر نبود! با همین سوت گرفته، دو سه تا کلاغ را پراند. بلند بلند گفت: "خدا بیامرز بابام می گفت: کلاغ از باغ قهر کنه، چهل گردو منفعت باغ!"

هر وقت چشمش به کلاغ و ملاغ می افتاد، این مثل پدر توی مخش جرقه میزد. خودش هم استاد متلک و مثل بود! به اندازه ای که میشد با آنها یک کتاب دایره المعارف مثلهای ایرانی نوشت. دو سه بار سریش یک نویسنده شده بود که دانسته های مثلی اش را جمع آوری کند. خیلی هم ادعا می کرد: "حرفهای من کلی حرف توشه!"...آخرش هم هیچی به هیچی! معلوم نشد چی شد؟! می گفت: "هر چی من حرف و مثل بگم، مثل باد از مخ می پره! حرف های منو باید نوشت! کلی حرف توشه. به مخ نمیشه اعتماد کرد ولی به نوشته چرا. الان من کلی کتاب خطی دارم که از هفت جدم مونده! مگه مخ چقدر جا داره بخواد کلی حرف ضبط کنه؟"

با کمی مکث، دهنش را مثل موم جمع کرد و یک تف آبدار شوت کرد به سمت کلاغها! تف هنوز چیزی نپریده بود که با کشش جاذبه نیوتنی زمین، برگشت پائین و ماسیده شد روی گونه ها! غر نزد. یکی بخاطر اینکه آدم غرغری ای نبود، یکی واسه اینکه آدم هیچ وقت از تف خودش چندشش نمی آید. یک آن یاد الطاف گنجشگ ها و یاکریم هایی افتاد که یک جاهایی سر و صورت آدم را حالی به حالی می کنند! یواشکی آستین کتش را کشید روی صورت. می خواست یک جوری وانمود کند که هیچ اتفاقی نیوفتاده! عبداله اما حسابی زیر نظرش داشت. اصلا خاصیت نگهبانها همین است. باید جیک و پوک همه چیز را بدانند و زیر نظر بگیرند. حتی پر زدن شب پره در تاریکی! چشم آقالطیف با دو سه بار گردش فرضی، چرخید به سمت سقف شیروانی قرمز رنگ که لبه اش شیارهای منحنی شکل داشت. این شیارها حکم ناودانی را داشت برای سقف. مثل نگهبان ها شروع کرد به رژه رفتن. چند متر به راست، چند متر به چپ. این بار با صدای تودار ژنرالی گفت: "کسی که دو تا پای سالم داشته باشه، دیوونه ست متر دست می گیره؟!"

عبداله باز خندید. رژه که تمام شد - با یک وجب فاصله از عبداله - روی صندلی چوبی زوار درفته ای نشست. دفترش را باز کرد. سیگار را زیر کفش لهید و به جلو خم شد. صدای قیریژ قیریژ قلنجش درآمد. انگار پیری کار خودش را کرده بود. قضیه پیری و معرکه گیری همین است خب! یک آخ جاندار از ته گلو داد بیرون و جلوی پوزه توله سگ، یک گوشه از دفتر را خط خطی کرد: "کلنگی دو بر با بنا...هشتاد متر بر این ور...چهل متر بر اونور..." عبداله توله سگ را ول کرد لای بوته ها و پرسید: "واسه خودت میخوای اینجارو؟"

آقالطیف سه بار گره به ابرو انداخت و نچ کش داری کشید. خیلی کم پیش می آمد کسی از این سوالها بپرسد. اول یک لبخند خشک زد و گفت: "خوب شد سگ رو ول کردی رفت. سگ لاینده، گیرنده نیست" بعد با دو بند انگشت سبیلش را محکم تر از قبل کشید توی دهن و با زهر چشم گفت: "دروغ بوی پیاز داغ میده پسرجون! دروغ ندارم بگم. آخه افغانی باهوش، به قیافه من میاد چهل پنجاه میلیارد داشته باشم بدم اینجا؟ چهل پنجاه میلیارد داشته باشم میخوابونم توی بانک سودشو میگیرم! دیگه نمی افتم توی این کوچه، اون کوچه ملک مردم رو متر کنم! ما شاگرد اتو کشیم! سرد بیاریم دشنام، گرم بیاریم دشنام!" همیشه سوال های مسخره، خنده دار به نظر می رسند. آقالطیف از اینکه در چشم عبداله پولدار به نظر می رسید، برای خودش خنده دار و مضحک بود. با یک مکث تامل برانگیز، رفت سر موضوع جالب تر: "...دارم واسه اینجا خریدار میارم. مالک های قبلی اینجارو میشناختم. هی دست به دست فروختنو رفتن و ملک از دستم ول شد! ماهی که از دست لیز بخوره سخت میشه گرفتش. مساحت این ملک همونی بود که قبلا ازش میدونستم. فرقی نکرده. الان که بعد سالی گیرش آوردم و افتادم توش، خاطر جمع شدم. ولی پدرم دراومد تا این مالک جدید رو پیدا کنم. مالک خودش اینجا نیست، ولی خداش که هست، آدم خیلی باحالیه!... افغانی باهوش، ارباب خوبی داری، کلاهتو بنداز بالا!..."

عبداله تا قسمت آخر حرف آقالطیف را شنید، بدجوری رو ترش کرد! گوشه راست لبش را گاز گرفت و آرام گفت: "آدم باحالیه که سه ماهه حقوق به من نداده!" آقالطیف چیزی متوجه نشد فقط برای بار سوم که چارگوشه ملک را برانداز کرد، یهو خودش را داد عقب و ولو شد روی صندلی. بجای اینکه یک خرده با عبداله بابت حقوق عقب مانده اش درد دل کند، یک نفس عمیق کشید و گفت: "عجب هوایی داره اینجا! یه تیکه از بهشته لاکردار! شصت سال پیش بابای مشتی ما زد به کله ش اینجارو بخره، قیمت خوبی بهش گفته بودن، ولی نخرید! دیوونگی کرد. همراه چندتا دوست و آشنا از طایفه سید مرتضی و سید جعفر کوچ کردن اون پائینا، تجریش. بخاطر همون کوچ، امامزاده صالح شد امامزاده صالح! امامزاده قاسم موند سرجاش! اون زمونا از اینجا مردم وحشت داشتند. کی جرات میکرد اینجاها زندگی کنه؟ ولی ای کاش میزد به کله بابامون، ما هم به نون و نوایی می رسیدیم! حماقت شاخ و دم نداره که بچه کابل. داره؟..."

عبداله دمق شده بود. بیچاره تا یاد حقوق عقب مانده اش می افتاد، مثل خمیر نانوایی وا می رفت! آقالطیف چندتا نفس عمیق دیگر کشید و رفت توی دل درخت کهنسال! زیر لب، طوری که عبداله صدایش را می شنید، گفت: "این درخت خیلی ساله شه! با ساخت و ساز توی اینجا، چی می خواد به سر این زبون بسته بیاد؟ اگه بخوان مثل اون شیش تا دندون من، از ریشه بکشنش بیرون که کلک چال از وسط قاچ بر میداره! آدم دلش آتیش میگیره! با اسم آتیش، جیگرم گر میگیره! آتش نفسان قیمت میخانه شناسند..."

عبداله نخندید. کلاغها لال شده بودند. باد گلابدره بیست سی تا شاخه چنار را به هم دوخت. سکوت موقتی که با لال شدن عبداله و کلاغها توی فضا حاکم شد، یک آن، با صدای بیپ گوشی آقالطیف در هم شکسته شد. با هزار تقلا گوشی را از جیب تنگ شلوار کشید بیرون و هی این دست اون دست کرد. هول شدن کار آدمهائی است که آمادگی ندارند. با هول و ولا کلید سمت چپ را فشار داد. یک پیام چند خطی چشم هایش را دوباره گرد کرد: "آقالطیف، سطح اشغال این ملک سی درصده. برچ باغه. از درخت قدیمی به بالا ساخت و ساز مجازه. شهرداری اجازه قطع درخت نمیده. به مشتری هات اینارو بگو"

دو سه بار پیام را خواند تا حالی شد که قضیه چیست. روی صندلی ولوتر شد و تکه ابری که از لای شاخ و برگ چنار مشغول خودنمایی بود را تعقیب کرد. هفتمین بار نفس عمیقی کشید و یک دل سیر خندید. خورشید کم کم خودش را رساند وسط آسمان!! توی یک چشم به هم زدن، جمع دو نفره آقالطیف و عبداله ده نفره شد. یکی از همین تازه واردها سر و وضع مرتب تری نسبت به بقیه داشت. از قرار معلوم خریدار بود که با خدم و حشم آمده بود بازدید. یک مرد خوش قد و بالا -بر خلاف آقا لطیف- با سر و وضع لطیف. قطع به یقین کسب و کار لطیفی هم داشت. ولی روحش را کسی نمی دانست. مگر توی این زمانه کسی از روح و دل کسی خبر دارد؟ قدیم ها که اینجوری نبود. آقالطیف که قند توی دلش آب شده بود، مثل پیکان های لگنی که از صف شاسی بلندهای مامانی لایی می کشند، از حلقه به هم فشرده و ترگل مرگل خدم و حشم، لایی تیزی کشید و خودش را چسباند به خریدار. امان از بوی تند ادکلن! این بو بینی نیم کیلویی آقالطیف را بدجوری قلقلک داد. حساسیتش عود کرد. بی مهابا با چند عطسه اتمی پرملات، دو دقیقه از وقت خریدار را گرفت! کنترل عطسه ها دست خودش نبود. اگر چه تمایلی هم نداشت آنها را کنترل کند. می ترسید مغزش قفل شود! احتمالا ادکلن خریدار مخلوطی از چند صد عصاره بود! برای خیلی ها هر چه ترکیبات عصاره ای ادکلن ببشتر باشد، روی ترکیب ظاهری اشان تاثیر شگرفی دارد! به قول خدم و حشم:" لطیف تر می شوند!" امان از دست پول که چها می کند. یکی از شگفتی های پول لاکردار این است که نسبت به شکسته شدن خط اتوی شلوار، آدم را وسواس بار می آورد! از خم شدن و نشستن روی صندلی زوار درفته و گرد گرفته بیزار می شود. از خاکی شدن کفش ایتالیایی حرصش در می آید. اینها لام تا کام خصوصیات خریدار قصه ما بود.

عجب دنیای بامزه ای دارند این پولدارها! توی هر گوشه از این شهر بزرگ، زندگی خیلی از آدمها فاقد مزه است! چون پول ندارند. خریدار بامزه یک جورایی می رفت که سوهان مغز آقالطیف شود. دیگر لطایف و مطایف! و زلم و زومباها داشت جای خودش را به حرص و جوش می داد! جنسش خب با جنس آقالطیف فرق داشت. فرسنگها راه بود از عشیره آن تا عشیره این! ولی از همه اینها که بگذریم، پسند خریدار چیز دیگری بود. یا به قول یکی دو تا از مشاورهای حرفه ای:"اوکی بشه!"... اوکی شدن خریدار، نان آقالطیف را سالها می انداخت توی روغن. نه یک وجب روغن، هزاران گالن روغن! یک زندگی چرب و چیلی می توانست برایش بهم بزند. این هم یک شاخه از مشاغل یک شبه پولدار شدن است خب!!

آقالطیف می مرد واسه چرب و چیلی شدن زندگی. سالها بود که می مرد واسه ش. ولی خب کو یک معامله توپول؟ واسه زندگی چرب و چیلی خودشو داغون کرده بود. واسه زندگی ای که پدر خدابیامرزش قدیمها می توانست با خرید همین ملک - به سادگی - برایش فراهم کند. ده میلیون آن زمان کجا؟ پنجاه میلیارد الان کجا؟ چقدر واسه بی فکری پدر حرص می خورد! همیشه حرف که به درد و دل زنجیر میشد، از بی فکری های پدرش می گفت: "پدر بی فکر، آینده بچه رو می سوزونه. پدر خوبه که خوب نباشه، ولی آینده نگر باشه!...خدا نیاره آدم گرفتار پدر بی فکر بشه!"

خلاصه به عشق اوکی شدن خریدار و چرب و چیلی شدن زندگی فکسنیش، هی قربان صدقه محله گلابدره و امامزاده قاسم رفت. کیفیت کارش به همین فک زدنها گره خورده بود. وسط فک زدنهایش رفت سراغ لطافت هوای گلابدره. از برجها و متریال های آنچنانی نخجوان گفت و از قمری های صحن امامزاده قاسم. از اینکه اینجا جان می دهد برای ساخت و ساز و پنت هاوس! روستای امامزاده بالاخره برای خودش شهری میشود و بافت شهری تا چند سال آینده قورتش میدهد و سازنده ها دارند هجوم می آورند اینجا!... از این حرف ها و از این دست تعریف و تمجیدها.

خب اگر این حرفها را نمی زد که نان خشک هم گیرش نمی آمد چه رسد به نان روغنی چرب و چیلی با طول عمر صد ساله! وسط این بذل و بخشش های حسابی، چندبار سبیلش را به دهان کشید و سیگار روی سیگار خاموش روشن کرد! یک توجیه الکی برای کنترل روح و روان! خریدار با اینکه گوشش مفتکی تحت اجاره آقالطیف بود، اما چشم از محوطه ملک بر نمی داشت. حتی یک بار عینک دودی مارک دارش را برداشت و ساختمان فرسوده ملک را هم برانداز کرد. لبخند یواش یواش روی صورت آفتاب نخورده و برفی اش نمایان شد. حالا این لبخند بخاطر تعریف و تمجید آقالطیف بود یا چیزهای دیگر، بماند. مهم این بود که این لبخندها، وسواسی بیش از حدش را پنهان می کرد و آقالطیف می توانست با او خودمانی تر شود. معجزه لبخند همین است که آدم با آدمی که تا حالا ریختش را ندیده، پسرخاله می شود! وای به حال زمانی که قهقهه و چهچهه هم قاطی هم شوند.

خدم و حشم خریدار - مثل بادیگاردهای سلطان صاحبقران - خیال عقب نشینی نداشتند و هی حلقه گفتگو را تنگ تر می کردند. این هم برای خودش فیلمی بود! یک سری از آنها واسطه بودند و یک سری دیگر، وکیل خریدار! آقالطیف بالاخره رفت سر حرفهای فنی! جایی برای متلک و جوک و اینا نبود. باید جدی تر از قبل خریدار را متوجه شرایط ملک میکرد. با یکی دو کلمه قلمبه سلمبه همه بادیگاردها را توی قوطی کرد!: "...پهنه این ملک آر 122 هستش. تمام مسکونی. به این ملک دستور نقشه سی درصد برج باغ هفت طبقه تعلق گرفته ولی توی کمیسیون می تونید مازاد هم بگیرید. واحدهای صدمتر به بالا راست کار اینجاست آقا! پارکینگ مازاد هم توی دستورش دیده شده..."

 خریدار دستی به سبیل چاپلینی اش کشید و پرسید: "سند؟"

آقالطیف دفترش را توی دست جابجا کرد و گفت: " شاهنشاهیه. تک برگ نشده هنوز"

خریدار رفت سراغ درخت چندصد ساله و مثل کارآگاه های جنایی آن را برانداز کرد. آقالطیف دلش هری ریخت پائین! خریدار عینکش را به دست گرفت و با یک تغییر رفتار صد و هشتاد درجه ای پرسید: " این لندهور دیگه چیه؟..." صدایی از لای بادیگاردها بلند شد: "این لندهور رو قطعش می کنیم آقا!" صدای ریزتری گفت: "نمیشه قطعش کرد! دردسر داره..." خریدار از آقالطیف پرسید: "گفتی سی درصد سطح اشغال؟" آقالطیف آمد نزدیک درخت و گفت: "بله، سی درصد. یعنی از این درخت به بالا بنا میدن! درخت قطع نمیشه!"

خریدار یک نچ آبدار کشید و ابرو بالا انداخت. آقالطیف جا خورد. حس ششم آقالطیف - مثل شخصیت همیشه ناامید کارتون سفرهای گالیور - در گوشش وز وز کرد: "کار داره به جاهای باریک کشیده میشه! من میدونم نمیشه! گاومون زائیده!!"...خریدار با نچ کشیده تری گفت:"اینجوری که صرف نمی کنه! باید سطح اشغال بیشتری بگیرم تا برام بصرفه حاجی. این درخت هم جا گرفته، هم بعدش دید ساختمون رو کور میکنه! بخوای نخوای باید قطع بشه تا پیشروی کنم!" آقالطیف یک خرده موهایش را کشید تا خارش سرش رفع شود. ته دلش دنبال جواب کوبنده می گشت. با یک این پا آن پا کردن، زد گوشه طنز و گفت: "اگه ریشه این درخت رو بکشید بیرون، کلک چال از وسط قاچ برمیداره!" خریدار یهو قیافه ش برگشت و خندید. عبداله مثل آدمهای لوده ای که با بی مزه ترین حرف ها، نیششان تا بناگوش کشیده می شود، غش رفت! خدم و حشم لبخند زدند. یکی از واسطه های ابرو موکتی که خشم از قیافه زخم و زیلیش پیدا بود، به آقالطیف گفت: "واسه آقا مزه نپرون! کلک چال قاچ برمیداره یعنی چی؟ راهکار بده!"

آقالطیف از کنار درخت جدا شد و آمد جلوتر. بعد رو به خریدار سبیل چاپلینی، سبیلش را کشید توی دهن و یک لیس محکمی به آن زد. خریدار چندشش آمد. آقالطیف چشم توی چشم خریدار زل زد و گفت: "این درخت یادگار بچه های محله! همه ما پیر و پاتال ها زیر سایه ش بزرگ شدیم! کسی راضی نیست این درخت قطع بشه آقای عزیز!" خریدار انگار که بنج دستی قلقلکش بدن، خنده ش شدیدتر شد و خدم و حشم را حسابی به وجد آورد! بعد از چند ثانیه فراز و فرود خنده ها، بریده بریده گفت: " به کسی چه ربطی داره من توی ملکم چیکار می کنم؟ شما هم خیلی سنگ این درخت رو به سینه نزدید. دیر یا زود باید کلکش کنده شه. باید از ریشه بکشنش بیرون و کلک چالت قاچ برداره! چه من اینجارو بخرم چه کس دیگه ای بخره!"

آقالطیف همیشه یک جواب توی آستین داشت. بخاطر همین پوزخندی زد و گفت: "مار که پیر شد، قورباغه سوارش میشه! درخت که پیر شد، اره پاش میندازن!"

خریدار باد به غبغبش انداخت. جواب آقالطیف، جواب دور از انتظاری بود برایش! برای اینکه کم نیاورد، با همان لحن غبغبی یک تیکه بازاری حواله آقالطیف کرد: "تا گفتیم ف، تا فرحزادش رفتی پیرمرد! مث اینکه خیلی دلت واسه این درخت وا میره. هنوز نه به باره نه به داره، سگرمه هات رفته توی هم! بزار سر عدد کنار بیایم، بعدش واسه قطع شدن یا نشدن درخت، جنگ راه بندازیم" آقالطیف چیزی نگفت. دیگر چیزی نداشت که بگوید. خورشید یه نمه دیگر جابجا شده بود!! خریدار بعد از بازرسی آخر محوطه، عینک مبارک را به چشم زد و آقالطیف را کشید بالای بالکن. همانجا دفتر و خوکارش را قاپید و دو سه برگ را ورق زد. بدون معطلی در گوشه چروک یکی از ورقها شماره موبایلش را نوشت. معلوم بود که چیزهایی توی کله داشت. لبخند معناداری بعد از این نوشته نشست کنج لبهایش! آرام و زیرکانه توی دو خط حرفش را به آقالطیف زد: "اینجارو به قیمت خوب واسم جورش کن! یه شیرینی توپول پیش من داری! قول مردونه میدم!"

 عبداله پچ پچ خریدار را شنید ولی چیزی حالی نشد. آقالطیف یک خرده رفت توی فکر. یک خرده این پا آن پا کرد. اولش یک لبخند، بعدش یک پوزخند نشست کنج لبهایش. بطوریکه صورت چروکیده اش را چاک چاک کرد. این بار قرص و محکم گفت: "من به همون کمیسیون قانونی راضی ام آقاجون. شیرینی رو به همین خدم و حشم بده که توی ظل آفتاب جونشون دراومده!" خریدار لبهایش جمع شد. این فیگور جدید صورت، به معنای تعجب بود! آقالطیف بی معطلی یک تیکه کاغذ از وسط برگه برید و روی جلد دفتر گذاشت. خریدار دو تا نچ داد بیرون. حدس زد خبر ناگواری در راه است. آقالطیف دست و پا شکسته شماره موبایل خودش را روی تکه کاغذ نوشت و قبل از قاطی کردن خریدار، داد دستش! اعتماد بنفس بالایش خریدار را کشت! سبیل پرپشتش را دوباره کشید توی دهن و آروم جواب داد: "من متری هفتصد هزار تومن از قیمت اعلام شده مالک برات تخفیف می گیرم. اینجوری برات می صرفه. راضی کردنش با من! بهت قول مردونه میدم. میشه تقریبا دو میلیارد تومن تخفیف! ولی... ولی جاش یه قول ازت میگیرم!"

خریدار نیشش تا بناگوش کشیده شد! یکی دو قدم جلو عقب رفت و آخر سر ایستاد جلوی پای عبداله. آقالطیف سرش را چرخاند بالا و یک سوت بلند کشید. چند تا دیگر از کلاغها، از دست سوت کش دار آقالطیف عاصی شدند و سر به بیابانها گذاشتند! خریدار گفت: "می خوای عوض قول مردونه ای که به من دادی، بهت قول مردونه بدم کاری با این درخت نداشته باشم، قطعش نکنم. درسته؟" آقالطیف خندید و گفت: "بارک الله آدم چیز فهم!" خریدار کلافه شد. از پله های بالکن پائین آمد. ده ثانیه با دستمال مخصوص، شیشه عینکش را پاک کرد. از ظاهر قضایا پیدا بود که عصبانی و مستاصل شده است! ولی چیکار می توانست بکند؟ این حس داغون را یکی دو نفر از خدم و حشم که از نزدیک ترین ها به او بودند، خوب فهمیدند. آنها ترجیح دادند وارد گود نشوند، شاید کار خراب تر می شد. خریدار بعد از یک تعلل کوتاه، عینکش را روی فقرات بینی چسباند و کمربندش را هم دور قطر کمرش شل و سفت کرد. برای آخرین بار محوطه را دید زد و به همراه خدم و حشم افتاد توی معبر خروجی. چیزهایی از زیر لبش داد بیرون که به جز آقالطیف و عبداله، همه خدم و حشم شنیدند: "مرتیکه خرفت، دیوونه ست! پیر شده، میر نشده!"

بعد از رفتن خریدار و کوبیده شدن دروازه ملک بهم، آقالطیف خودش را روی همان صندلی قبلی ولو کرد و - به اندازه داغون شدن خریدار - یک دل سیر خندید! عبداله که حسابی منگ شده بود، پرسید: "پسند کردند اینجارو؟" آقالطیف کم کم خنده هایش افتاد به سراشیبی و بعد از چند بار قطع و وصل شدن نفس، جواب داد: "سود و صرفه که پاش بیاد وسط، رحم و مروت پاش بریده میشه!" عبداله چیزی نفهمید. آقالطیف سرش را چرخاند بالا و به درخت گفت:

_"حالا دیگه فکر کنم شناختی مارو!... من لطیفم، لطیف!"

 

 

 

 

پایان

 

حسن ایمانی برانقار

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۴ساعت ۱۵:۱۲ بعد از ظهر  توسط حسن ایمانی  | 
(از سری داستانهای کوتاه بیست خطی)

 

داستان شماره 100

 

"طرح جدید"

 

طبق عادت - حواشی سه صبح - از خواب بیدار شدم! رفتم کنار یخچال و یه لیوان آب خنک سر کشیدم. برگشتم رختخواب. داشت برای بار دوم، چشام سنگین می شد که یهو جرقه یه طرح دیگه ای از دستانای کوتاه بیست خطی، ذهنمو گر انداخت. هر چی به این درو اون در زدم بخوابم، نشد که نشد! به پشت برگشتم، به رو برگشتم، به پهلوی راست، به پهلوی چپ... نشد که نشد!

مغزم پاشو توی یه کفش کرده بود که باید طرحو جمع کنی بعد بخوابی! مغز هم که اگه بره توی دنده لج، اعضاء جوارحتو مختل میکنه! درست وضعیتی که من داشتم. خلاصه از فرط فشار با اینورو اونور شدن - کله معلق زدن - بالاخره ساعت شیش صبح، داستانو توی ذهنم جمع کردمو ساعت ده صبح توی اداره تایپش کردم. پدر دکمه های کیبورد دراومد تا ویرایشش کنم. زجر بی خوابی ارزششو داشت. چون داستان، داستان خوبی از آب دراومد.

وقتی برای محک زدن داستان، اونو با حس و حال عجیبی برای همکارم خوندم، همکار بی ذوقم گفت:

_ این چرتوپرتا چیه؟... فکر کردی شاهکار کردی؟ داستان نوشتن که کاری نداره! این کار ساده رو عمه نود ساله منم توی دهات میتونه انجام بده!!

 

 

(دوستان گلم، دوستان گلم... استادان ارجمند...

سلام و سلام و سلام.

ممنون که دو سال با بنده بودید. امیدوارم همیشه و در همه حال سربلند باشید و سال جدید، سال پرباری برای شما و خانواده محترمتان باشه. واقعا از شماها چیزهای زیادی یاد گرفتم و باز اگر در سال جدید زنده بودم با طرح جدیدی اومدم، باز یاد میگیرم. من عاشق یادگرفتن هستم و یادگیری رو مهمترین کارم میدونم...

دوستتان دارم.

خداحافظ.... کسانی که مایل به تبادل ایمیل هستند، خدمتشان این ایمیل را میفرستم:

hasanimani@yahoo.com

خدا نگهداااااااااااااااااارررررررررر....)

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت ۱۰:۴۲ قبل از ظهر  توسط حسن ایمانی  | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا