من 1 نفر - شما 99 نفر
 
 
آنچه که برایان تریسی - هیل - فیشر - اسپنسر جانسون - بلانچارد - پاندر - وین دایر و... می گویند
 
(از سری داستانهای کوتاه بیست خطی)

داستان شماره 78

 

 

"شوخی پدر!"

 

 

       مرگ پدر حالش را گرفت اما خیلی ناراحت به نظر نمی رسید! به راحتی با این موضوع کنار آمد در حالیکه اطرافیانش حال و روز خوشی نداشتند. بخصوص مادر پیرش. برادرها و خواهرها که به مراتب از او کوچکتر بودند هم روح و روانشان خط خطی بود! بعد از مراسم چهلم که شرایط قدری آروم شد، همه برادرها و خواهرها به دعوت وکیل پدر دور هم جمع شدند. به جلسه نرفته و ندیده، با خودش تصوراتی کرد!

نزدیک وکیل نشست و سبیل های بورش را تاب داد. استرس از شیب تند ابروها و لرزش دستهای زمختش پیدا بود. بقیه اعضاء خانواده هم دل توی دلشان نبود. سکوت اتاق با ورق زدن چند برگ کاغذ توسط وکیل، شکسته شد. وکیل بعد از چند جمله تسلیتی و دو سه خط نصیحت آبدار، رفت سر اصل مطلب:

_ملک های آن مرحوم، تماما بخشیده شده به امور خیریه! اینها هم اسناد انتقال هستند که مرحوم قبل از فوتشون امضاء کردند. می ماند یک خانه کوچک که متعلق به مادرتان حاجیه خانم زندی ارفع است و مقداری هم موجودی بانکی که پرینتش همینجاست و همینطور یک جلد...

هنوز حرفهای وکیل تمام نشده بود که با فریاد مهیبی، مثل غرش کوه آتشفشان، همه را بهت زده کرد:

_ حاجی به گور باباش خندیده که ملکهارو بخشیده! مگه من میزارم این کار بشه؟ به من میگن حیدر! فک همشونو میارم پائین! مگه ما برگ چغندریم بزاریم مال و اموال دود شه بره هوا؟!

با فریادش جو مجلس به هم ریخت! برادر دوم با خواهر چهارم بحثش شد! داماد بزرگ با برادر سوم بگو مگو کرد. داماد دوم با کوچکترین پسر خانواده درافتاد و در یک آن آتشی به پا شد! عقده ها و کینه ها تازه شد و هر کسی بخاطر حاتم بخشی پدر، دیگری را محکوم میکرد! رفته رفته احترام برادر خواهری، جایش را به فحشهای رکیک زنجیره ای داد و می رفت که زدو خورد شروع شود! کسی نبود که غائله را بخواباند تا اینکه وکیل فریاد زد:

_وای! سرم رفت! بس کنید. بس کنید آقا! شوخی بود باباجان! شوخی!... پدرتون وصیت کرده بود که این حرفهارو بزنم و باهاتون شوخی کنم! تورو خدا همدیگرو نکشید! تمام دارائی پدرتون مال شماست. خدابیامرز میشناختتون که جرات نکرد چیزی به کسی ببخشه!

 

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط حسن ایمانی  | 
(از سري داستانهاي كوتاه بيست خطي)
داستان شماره77


"تلافي" amends



    با هر كسي كه روبرو ميشد، آدرس "محله دريم نايت dream night" را مي پرسيد. اين محله بخاطر كاباره ها و روسپي خانه دريم نايت شهرت زيادي داشت. نيمه هاي شب به آنجا رسيد. با خودش فكر كرد:
...تهديدهاي ديشب ايزابلizabel بوي شوخي نميداد! اگر شوخي بود چرا تا اين وقت شب به خانه برنگشته بود؟...
در آستانه روسپي خانه، پيرمرد زشت رويي جلوي ورودش را گرفت و گفت:
_كجا؟ با كي كار داري؟
با دست راستش چانه چروك پيرمرد را فشرد و با قدرت او را به گوشه اي هول داد. در دالان روسپي خانه، دخترها و پسرهاي زيادي بودند كه مثل حيوانات عريان در هم مي لوليدند. از ميان ازدحام جمعيت، اتاقهاي باز و نيمه باز را وارسي كرد تا به اتاق سيزدهم رسيد. وارد اتاق شد. ايزابل زير مرد نيمه عرياني دست و پا مي زد! خود را به ايزابل رساند. از خشم دندانهايش بهم سائيده شد. بدون درنگ دستهاي قدرتمندش را دور گردن مرد نيمه عريان حلقه كرد و سخت فشرد و همانطور كه مشتهاي آهنينش را بر سر او فرود مي آورد فرياد زد:
_ بلند شو كثافت، اين زن ايزابل است! همسر من...
ايزابل به سرعت خود را از زير دست و پا رهانيد و جامه اش را به تن كرد. هنوز از اتاق خارج نشده بود كه فريادي از پشت سرش شنيد:
_تو به من خيانت كردي ايزابل؟ به من؟... ميلتون بزرگmilton...
ايزابل بدون اينكه نگاهي به ميلتون بياندازد، محكم پاسخ داد:
_ ديشب بهت هشدار داده بودم! خودت گوش نكردي! گفتم تا وقتيكه جاي تو در قمارخانه استوات لين stewart lein باشد، جاي من هم همينجاست!

ايزابل با گفتن اين حرف، موهايش را پشت سرش گره زد و از اتاق خارج شد.




 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آبان 1393ساعت 11:1 قبل از ظهر  توسط حسن ایمانی  | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا