من 1 نفر - شما 99 نفر
 
 
آنچه که برایان تریسی - هیل - فیشر - اسپنسر جانسون - بلانچارد - پاندر - وین دایر و... می گویند
 
(از سری داستانهای کوتاه بیست خطی)

داستان شماره 98

 

 

"یک مقاله - یک نیت"

 

 

     درست ساعت هشت صبح، وارد اتاق شد و نشست پشت میز. طبق معمول هر روز، شروع کرد به مرور خبرهای روزنامه. توی صفحه نوزده متوجه یه مقاله خبری شد...

"...مردی به واسطه دیه سی و پنج میلیون تومانی، پانزده سال است که پشت میله های زندان... ... با گذشت سالها، همسر این مرد توانسته بود با قرض و وام صندوقهای محلی، بیست و پنج میلیون جور کند و فقط مانده بود ده میلیون دیگر... ... برای اینکه شب عید، این مرد بتواند به کانون گرم خانواده برگردد، افراد خیر میتوانند به شماره... ..."

آه عمیقی کشید. مقاله را برید و گذاشت زیر شیشه میز. زیر لب با خودش گفت:

_ به خدا یه کارمند فقیرم. هشتم گرو نهمه! دو ماهه حقوق نگرفتم. مستاجرم... ته جیبم یه هزار تومن پیدا نمیشه! ولی خداشاهده اگه ده میلیون تومن داشتم، نیت می کردم به این مرد کمک کنم...

بعد از یک مکث کوتاه، دومین آه را کشید.  در همین لحظه، زنگ موبایلش به صدا درآمد و خبر خوبی از دوست هنرمندش شنید:

_ علی جون، یکی از تابلوهارو به قیمت یک میلیونو دویست هزار تومن فروختم. مشتری گفت تو معرفیش کردی. واقعا دستت درد نکنه. ممنونتم. منم بخاطر این لطفت، میخوام دویست هزار تومن از این معامله رو بریزم به حسابت. نه نیار، سریع شماره کارت بده...

 

 

(داستان بالا بر اساس واقعیت بود)

 

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم بهمن 1393ساعت 6:22 بعد از ظهر  توسط حسن ایمانی  | 
(از سري داستانهاي كوتاه بيست خطي)

داستان شماره 96

 

 

"ارث پدر"

 

 

_ الو، آقاي مفتون؟

_سلام آقا... خيلي چاكريم!

_ چاكر نخواستيم! هيچ معلومه كجايي؟ مثلا خير سرت وكيل خانوادگي مايي. قرار بود ليست ارث پدر رو برام جمعو جور كني. اگه آماده ست بخونش!

_... بله آقا. مباركتون باشه! اول خونه كلنگي چهار هزار متري نياورون به ارزش هفتاد ميليارد... دوم باغ لواسون به ارزش ده ميليارد...

(يك ربع بعد)

... هشتم كارخونه جاده فتح به ارزش سي ميليارد. نهم زمين زراعي آبسرد به ارزش دو ميليارد...

(نيم ساعت بعد)

... سيزدهم چهار دهنه مغازه بر شريعتي به ارزش پنج ميليارد... چهاردهم شونزده حجره بازار با شونزده پلاك منفك به ارزش چهل ميليارد...

(يك ساعت بعد)

... سي و يكم كارخونه ماسال با كليه امكانات انباري و سوله ها به ارزش ده ميليارد. سي و دوم 40 درصد از سهام شركت هلدينگ به ارزش دويست و شصت ميليارد. سي سوم شيش هكتار مزرعه در بارسلون... سي و چهارم موجودي نقدي بر اساس پرينت به مبلغ...

_ بسه ديگه! فردا ظهر بيا دفتر ليست رو چك كنم. يك ساعت ور زدي، كلي پول تلفن واسم افتاد! فردا كه اومدي، پول تلفن رو از حلقومت ميكشم بيرون!!

 

 

 

-----------------------------------------------------------------------

 

(از سري داستانهاي كوتاه بيست خطي)

داستان شماره 97

 

 

"كوالا – لاما"

 

 

خانم بازرس براي مشاهده تدريس معلم نمونه، بي خبر وارد كلاس درس اين معلم شد و مستقيم رفت انتهاي كلاس، كنار مينا لطفي نشست. معلم نمونه وسط درس علوم و جانوران، پوستري از "كولا" و "لاما" را روي تخته سياه چسباند و از بچه ها اسم آنها را پرسيد! بچه هاي كلاس، از آنجائيكه شناختي از اين دو حيوان نداشتند، همگي سكوت كردند. خانم بازرس، يواشكي گوشه دفتر مينا لطفي نوشت: كوالا لاما

مينا لطفي از جابرخاست و فوري دستخط خانم بازرس را سرهم خواند:

_كوالالاما!!

معلم نمونه با شنيدن اين حرف، اول خنده اش گرفت اما بعد از كمي مكث و قدم زدن، گفت:

 

_ لطفي جان، دختر گلم... به اون بغل دستيت بگو اولا تقلب كار خوبي نيست... دوما اگه تقلب مي رسونه، لااقل درست برسونه!كوالالا يا بهتره بگيم كوالالامپور اسم يه شهر توي آسياست. اين شهر پايتخت كشور مالزي هستش ابدا هم ربطي به درس جانور شناسي ما نداره!

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم بهمن 1393ساعت 5:21 بعد از ظهر  توسط حسن ایمانی  | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا