من 1 نفر - شما 99 نفر
 
 
آنچه که برایان تریسی - هیل - فیشر - اسپنسر جانسون - بلانچارد - پاندر - وین دایر و... می گویند
 
(از سری داستانهای کوتاه بیست خطی)

 

داستان شماره 100

 

"طرح جدید"

 

طبق عادت - حواشی سه صبح - از خواب بیدار شدم! رفتم کنار یخچال و یه لیوان آب خنک سر کشیدم. برگشتم رختخواب. داشت برای بار دوم، چشام سنگین می شد که یهو جرقه یه طرح دیگه ای از دستانای کوتاه بیست خطی، ذهنمو گر انداخت. هر چی به این درو اون در زدم بخوابم، نشد که نشد! به پشت برگشتم، به رو برگشتم، به پهلوی راست، به پهلوی چپ... نشد که نشد!

مغزم پاشو توی یه کفش کرده بود که باید طرحو جمع کنی بعد بخوابی! مغز هم که اگه بره توی دنده لج، اعضاء جوارحتو مختل میکنه! درست وضعیتی که من داشتم. خلاصه از فرط فشار با اینورو اونور شدن - کله معلق زدن - بالاخره ساعت شیش صبح، داستانو توی ذهنم جمع کردمو ساعت ده صبح توی اداره تایپش کردم. پدر دکمه های کیبورد دراومد تا ویرایشش کنم. زجر بی خوابی ارزششو داشت. چون داستان، داستان خوبی از آب دراومد.

وقتی برای محک زدن داستان، اونو با حس و حال عجیبی برای همکارم خوندم، همکار بی ذوقم گفت:

_ این چرتوپرتا چیه؟... فکر کردی شاهکار کردی؟ داستان نوشتن که کاری نداره! این کار ساده رو عمه نود ساله منم توی دهات میتونه انجام بده!!

 

 

(دوستان گلم، دوستان گلم... استادان ارجمند...

سلام و سلام و سلام.

ممنون که دو سال با بنده بودید. امیدوارم همیشه و در همه حال سربلند باشید و سال جدید، سال پرباری برای شما و خانواده محترمتان باشه. واقعا از شماها چیزهای زیادی یاد گرفتم و باز اگر در سال جدید زنده بودم با طرح جدیدی اومدم، باز یاد میگیرم. من عاشق یادگرفتن هستم و یادگیری رو مهمترین کارم میدونم...

دوستتان دارم.

خداحافظ.... کسانی که مایل به تبادل ایمیل هستند، خدمتشان این ایمیل را میفرستم:

hasanimani@yahoo.com

خدا نگهداااااااااااااااااارررررررررر....)

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت ۱۰:۴۲ قبل از ظهر  توسط حسن ایمانی  | 
(از سری داستانهای کوتاه بیست خطی)

داستان شماره 99

 

"مسافر کناری"

 

ساعت هفت صبح وارد اتوبوس شد. روی صندلی شانزدهم نشست. روزنامه اش را باز کرد و تیتر را خواند. مسافر کناری سرش را روی تیتر خم کرد. فوری روزنامه را تا کرد! سر مسافر کناری هم خم شد.

   دوباره روزنامه را باز کرد و تیتر را دید. سر مسافر کناری برای بار دوم روی تیتر خم شد! باز روزنامه را تا کرد و سر مسافر کناری هم صاف شد! چند دقیقه بعد، دزدکی صفحه اول را دید زد. سر مسافر کناری هم دزدکی خم شد! با حرص روزنامه را جمع کرد و زیر بغل گرفت. مسافر کناری یواشکی زیر گوشش گفت:

_ میشه صفحه اول رو بدید ببینم؟

_ شرمنده! برگه مرگه های شخصی لاشه!

_ خب برگه مرگه هاتونو بردارید!

نفس عمیقی کشید و از جابرخاست. صدا زد:

_ آقا نگهدار. پیاده میشم.

از اتوبوس پیاده شد و سه ایستگاه مانده به اداره را پیاده روی کرد!

 

 

 

(دوستان گلم، استادان ارجمند،

خدا قوت.

از اینکه بنده حقیر را به مدت دو سال تحمل کردید از شما بی نهایت سپاسگذارم. انشالله در همین روزهای آخر سال، با آخرین داستان کوتاه بیست خطی "صدمین داستان" خدمت شما خواهم رسید و کار را می بندم. تا سال بعد اگر زنده بودیم با کارهای جدیدی خدمت شما خواهم رسید و از نظراتتان استفاده خواهم کرد. لازم به ذکر است از میان این صد داستان کوتاه بیست خطی، گزیده هایی انتخاب شده که بالغ بر هشتاد قصه ویرایش شده جهت چاپ کتابیست بنام: "هشتاد داستان کوتاه بیست خطی"

ما که همراهی شما را هیچ وقت فراموش نخواهیم کرد. امیدوارم شما هم همینطور)

 

حسن ایمانی

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت ۱۰:۱۵ قبل از ظهر  توسط حسن ایمانی  | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا