من 1 نفر - شما 99 نفر
 
 
آنچه که برایان تریسی - هیل - فیشر - اسپنسر جانسون - بلانچارد - پاندر - وین دایر و... می گویند
 
(از سری داستانهای کوتاه بیست خطی)

داستان شماره ۸۵

 

 

 

"وقتی از کسی بدت میاد!!..."

 

 

    وقتی یونس به اتاق من می آمد، عزا مي گرفتم! نه رفتارش درست و حسابي بود، نه ادب و نزاكت داشت و نه سر و وضع مرتبي! در قلدري و پررويي هم كه همتا نداشت! برايم، دليل استخدام يونس در شركت، شده بود معما! از من اگر مي پرسيدند:

_بدترين آدم؟

فوري مي گفتم:

_يونس!

علي زند هم فهميده بود كه چقدر از يونس متنفر هستم. يك روز علي بهم گفت:

_ميخواي از دست اين پسره - يونس - راحت بشي و ديگه نياد اينجا؟!

با خوشحالي گفتم:

_چرا كه نه!... از خدامه!

علي زند فوري يونس را به اتاق كشاند و خطاب به من گفت:

_ داداش، اگه داري صد تومن دستي به يونس بده، گرفتاره! پنج روزه برميگردونه!

با وساطت علي، صد هزار تومن به يونس قرض دادم. متاسفانه مهلت پنج روزه ما، شد پنج ماه! اما خب در عوض - در اين پنج ماه - يونس يك بار بيشتر به اتاق من نيامد! درست بر خلاف زمانهائي كه مدام در اتاق من پلاس بود! از نديدنش خيلي خوشحال بودم! بعد از پس دادن طلب، علي با خنده بهم گفت:

_ وقتي از كسي بدت مياد، بهش پول قرض بده! مدت ها نمي بينيش!

 

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط حسن ایمانی  | 
(از سري داستانهاي كوتاه بيست خطي)

داستان شماره 84

 

 

 

"لايحه ضربتي!"

 

 

 تا لايحه ضربتي ساماندهي و مقابله با دستفروش ها و وانت بارها خوانده شد، آقاي ف س ج ل ك ض... به عنوان موافق، دستش را بلند كرد و گفت:

_حتما بايد اجرا بشه! يك سري از اين وانت بارها و دست فروشها، دوبله سوبله وايمستن كنار جاده و باعث ترافيك و تصادف ميشن. يكسريشون صبح و بعد ازظهر، توي كوچه ها ميچرخن و خواب و استراحت براي مردم نذاشتن. هيچكدومشون هم كه عوارض و ماليات نميدن و تحت نظر هيچ صنف و اتحاديه اي نيستن. اينا كسب و كار اون مغازه داري كه داره ماليات ميده، عوارض ميده، كرايه ميده رو هم كساد كردند آقا!!...

با نطق هيتلري آقاي ف س ج ل ك ض... همه نماينده ها به عنوان موافق، دست هايشان را بالا بردند. رئيس گفت:

_تصويب شد.

ظهر جمعه آقاي...(حالا!!) در محل سكونتشان، اكبر وانتي را ديد. اكبر وانتي شروع به گلايه كرد:

_حاجي جون، نون مارو چرا آجر مي كنيد؟! چرا قانون گذاشتين دست فروشهارو جمع كنن؟ انصافه آخه؟

آقاي...(همون آقا!!) خنديد و گفت:

_بيخود كردند اكبرجون! حالا چهار كيلو پرتقال مشتي بكش، خودتو ناراحت نكن! تا من هستم نگران نباش!

 

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393ساعت 8:48 قبل از ظهر  توسط حسن ایمانی  | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا