من 1 نفر - شما 99 نفر
 
 
آنچه که برایان تریسی - هیل - فیشر - اسپنسر جانسون - بلانچارد - پاندر - وین دایر و... می گویند
 
داستان

 

توی محل به "لطیف" معروف بود. نه به خاطر قیافه ای که نداشت! بخاطر روحش بود! سرو وضع لطیفی هم که نداشت. کارو کاسبی لطیفی هم نداشت. توی کار فک زدن بود! ساعت نیمچه گشاد سیکویش را دور مچ چپش چرخاند و نچ ریزی از شکاف لبهایش قاپید بیرون! دفترش را چسباند زیر بغلش. پک سنگینی به سیگارش زد. این پک آخر، توی یک چشم بهم زدن، سیگار را پودر خاکستر کرد. فیتیله سیگار را زیر کفش ورنی اش انداخت و لهید! چندبار به بچه های محل گفته بود "هر چیزی زیر پایش له شود، مورچه له نمی شود". راست می گفت. ته سیگارهای زیادی را هم زیر پا لهیده بود. حتی ته سیگارهایی که از چاک لب رهگذران با ملاحظه! روی زمین می افتاد و لهیده نمی شد.

طبق عادت، لب پائینی اش را داد بالا. مشتی سبیل زرد زردآلوئی را یهویی کشید توی دهن! شلوار چروکش را هم یک نمه داد بالا. آماده عبور از دروازه بهشت شد! باد ملایم گلابدره چنارهای باغ را به رقص موزونی واداشته بود. صدای عبدلله توی باغ پبچید:

_ میتانی بیای توو... درم پشتت بسته کن!

تا پا توی حیاط گذاشت، محکم سردر را کوبید یهم! دست خودش نبود، کوبیده شد بهم! از پله سنگی اولی بالا آمد. چشم های ورقلمبیده اش، ورقلمبیده تر شد! حالی به حالی شد. یک باغ سه هزار متری با فرشی از گلهای وحشی زد به مخیلاتش! منگش کرد. یک معبر کم عرض سنگفرش با شیب نیمه تند. بیست سی تا گلدان چاق که به ترتیب قد کنار معبر آماده سان رهگذران بودند. دسته دسته لاله های میله ای هفت رنگ توی گلدان ها. بهشت واقعی را کاری نداریم، اما این بهشت زمینی حسابی حالش را جا آورد. دو سه قدم که برداشت، افتاد توی معبر. رسیدن به ساختمان باغ، هفت چنار راه داشت. مثل هفت خان رستم! البته نه با پله پله خشم و خونریزی! صدای خیریش خیریش سنگریزه های زیر کفش با صدای جانخراش کلاغها، لولیدند بهم. از کلاغ و ملاغ و زاغی، بیزار بود. سرش را چرخاند بالا و حالیشون کرد: "چیه؟ چه خبره مث سگ واق واق می کنید؟ صاب مرده ها!!"

شرافت کلاغها را که داد به باد، معلوم نبود اگر دو سه تا سگ گوش بریده سگ اخلاق! از ته باغ ول می شدند جلویش، چه می خواست به آنها بگوید! حتما قبل از هر متلکی، زهر ترک میشد! سکته که جای خود را داشت! چند پله سنگی دیگر را هم رد کرد. شیب که زیاد شد، به هن هن افتاد. با هن آخر رسید به خان هفتم! یک چنار چندصد ساله دو سه تا فیگور جلویش آمد! عظمتی داشت برای خودش. سرش را چرخاند بالا. از لای شاخ و برگ بهم تنیده و پرپشت، نوک درخت را دزدید. هر شاخه منشعب از تنه، برابر بود با یک تنه درخت بیست سی ساله گردو! از تنه وسطی میشد تونل حفر کرد. پوست کلفت ترین موجود زنده ای که تا حالا دیده بود. خیلی پوست کلفت تر از خودش که توی این کسادی بازار داشت کار می کرد!

برای دومین بار سبیلش را کشید نوی دهن! به نچ نچ افتاد. با چشم های عقابی اش، قطر درخت را اندازه گرفت. زیر لب گفت: "نصف بنگاه من میشه لاکردار!"

از قبل تر ها با این درخت آشنا بود. وقتی توپ تعجبش ترکید، رفت به گذشته. چیزی حدود پنجاه سال پیش! عبداله توله سگ پشمالویش را سفت چسباند بغلش. نشست روی صندلی اولی، جلوی پنجره دومی. جایی که بیشتر ساعتهای روز یخاطر سایه فشرده همین درخت کهنسال رنگ خورشید را نمی شد دید. ولی خنکای همین سایه کت و پهن توی ظل گرما جان آدم را جلا می داد. آقالطیف دوباره دفترش را زد زیر بغل و چیزهایی به درخت گفت که برای عبداله تازگی داشت:

_"...منو شناختی؟! من لطیفم. بچه که بودیم، از سروکولت بالا می رفتیم! یا توی این باغ پلاس یودیم یا دو سه یاغ اونورتر! جنت گلشنی بود! بهشت بود. باغ شاطر رو بگو! دربند زیر پای ما شد دربند! سرای امامزاده قاسم رو بگو که پاتوق صبح و شبمون بود. پای دره هم واسه سیب گلابهای خودرو سرو کله می شکستیم! حالا یادت افتاد مارو؟ تو خوب هیکل بهم زدی! ما که پیر شذیم رفت. پدر پیری بسوزه. خیلی از بچه ها بارشونو بستن و رفتن، موندیم ما... رفتنی می رود و آمدنی می آید...شدنی می شود و غصه به ما می ماند"

عبداله پای راستش را انداخت روی پای چپش. آقالطیف صدوهشتاد درجه چرخید به زمان حال. سبیلش را دوباره کشید توی دهنش. از پله های بالکن بالا آمد. بابایش درآمد تا اینجا! به عبداله که رسید، گوش سگ را کشید و گفت: "- به سگ گفتن استخوان را ول کن! گفت: چی رو بگیرم؟"

با این حرف خنده اش گرفت. عبداله هم خندید. گوشه چشم راست عبداله جمع تر شد و بیشتر از گوشه چشم چپ چاک برداشت. دو سه تایی بیشتر. آقالطیف دو سه تا سوال کرد دو سه تا جواب شنید:

_ اهل کجایی؟

_کابل. می شناسی کجاست؟

_آره بابا، میشناسم. پشتونی؟

_ ها!

_ها نه!... بله.

آقالطیف به هوای روشن کردن سیگار، دوباره دفترش را زد زیر بغل. سیگار که وصله لبش شد، پوست سرش را خاراند. موهای جوگندمی کم پشتش را یک ذره کشید! اینجوری خارشش کمتر شد! چهار چشمی باغ را متر کرد. توی متر زدن با چشم استادی بود برای خودش! کلاغ ها سردردش دادند. سیگار را از گوشه لب برداشت و سربالا سوت بلندی کشید! با صدای سوت، دو سه تا کلاغ را پراند. بلند بلند گفت: "خدا بیامرز بابام می گفت کلاغ از باغ قهر کنه، چهل گردو منفعت باغ!"

با این حرف، دهنش را مثل موم جمع کرد و یک تف آبدار شوت کرد به سمت کلاغها! تف هنوز چیزی نپریده بود که با کشش جاذبه نیوتنی زمین، برگشت پائین و ماسیده شد روی گونه ها! غر نزد. یکی یخاطر اینکه آدم غرغری ای نبود، یکی واسه اینکه آدم هیچ وقت از تف خودش چندشش نمی آید. یک آن یاد الطاف گنجشگ ها و یاکریم هایی افتاد که یک وقت هایی سروصورت آدم را حالی به حالی می کنند! یواشکی آستین کتش را کشید روی صورتش. می خواست یک جوری وانمود کند که هیچ اتفاقی نیوفتاده است! عبداله اما حسابی زیر نظرش داشت. چشم آقالطیف بالاخره چرخید به سمت سقف شیروانی قرمز رنگ که لبه اش شیارهای منحنی شکلی داشت. این شیارها حکم ناودانی را داشت برای سقف. چند متر به راست و چند متر به چپ رژه رفت و با صدای کلفتی گفت: "کسی که دو تا پای سالم داشته باشه، دیوونه ست متر دست بگیر!"

عبداله باز خندید. متر زدن که تمام شد، روی صندلی چوبی زوار درفته ای با یک وجب فاصله از عبداله نشست. دفترش را باز کرد. سیگار را زیر کفش لهید و به جلو خم شد. صدای قیریژ قیریژ قلنجش درآمد. یک آخ جاندار از ته گلو داد بیرون و جلوی پوزه توله سگ، چیزهایی وسط دفتر نوشت: "کلنگی دو بر با بنا...هشتاد متر بر این ور...چهل متر بر اونور..."

عبداله توله سگ را ول کرد لای بوته ها و پرسید: "واسه خودت میخوای اینجارو؟"

آقالطیف گره به ابرو انداخت و نچ کش داری کشید و گفت: "خوب شد سگ رو ول کردی رفت. سگ لاینده گیرنده نیست" بعد از این حرف سبیلش را این بار محکم تر از قبل کشیدتوی دهنش و با یک زهر چشم گفت: "دروغ بوی پیاز داغ میده! دروغ ندارم که بگم. آخه افغانی باهوش، به قیافه من میاد چهل پنجاه میلیارد داشته باشم بدم اینجا؟ ما شاگرد اتو کشیم! سرد بیاریم دشنام، گرم بیاریم دشنام! عقل کل، دارم واسه اینجا خریدار میارم، پولم کجا بود؟ مالک های قبلی اینجارو میشناختم. هی دست به دست فروختن و ملک از دست ول شد! مساحتشم همونی بود که قبلا ازش میدونستم. پدرم دراومد تا این مالک جدید رو پیدا کنم. خودش اینجا نیست ولی خداش که هست، آدم خیلی باحالیه!..."

عبداله تا تکه های آخر حرف آقالطیف رو شنید بدجوری رو ترش کرد! گوشه راست لبش را گاز گرفت و زیر لب گفت: "آدم باحالیه که سه ماهه حقوق به من نداده!" آقالطیف چیزی متوجه نشد فقط برای بار سوم که چارگوشه ملک رو برانداز کرد، یهو خودش را داد عقب و ولو شد روی صندلی. بجای اینکه یک خرده با عبداله بابت حقوق عقب مانده اش درد دل کند، یک نفس عمیق کشید و گفت: "عجت هوایی داره اینجا! یه تیکه از بهشته لاکردار! شصت سال پیش بابای مشتی ما زد به کله ش اینجارو بخره. قیمت خوبی بهش گفته بودن. ولی نخرید! دیوونگی کرد همراه چندتا دوست و آشنا از طایفه سید مرتضی و سید جعفر کوچ کردن اون پائینا، تجریش. بخاطر همون کوچ، امامزاده صالح شد امامزاده صالح! امامزاده قاسم موند سرجاش! اون زمونا از اینجا مردم وحشت داشتند. کی جرات میکرد اینجاها زندگی کنه؟ ولی ای کاش میزد به کله ش ماهم به یه نون و نوایی می رسیدیم! حماقت شاخ و دم نداره که بچه کابل. داره؟..."

عبداله دمق شده بود. بیچاره تا یاد حقوق عقب مونده اش می افتاد، مثل خمیر نانوایی وا می رفت! آقالطیف چندتا نفس عمیق دیگر کشید و رفت توی دل درخت کهنسال! زیر لب، طوری که عبداله صدایش را تشخیص می داد گفت: "این درخت خیلی ساله شه! اگه بخوان اینجا ساخت و ساز کنن، چی می خواد به سر این زبون بسته بیاد؟ ریشه شو که بخوان بکشن بیرون، توچال از وسط قاچ بر میداره! حیفه به خدا! آدم دلش آتیش میگیره! آتش نفسان قیمت میخانه شناسند..."

عبداله نخندید. کلاغها لال شده بودند. باد گلابدره بیست سی تا شاخه چنار را در هم دوخت. سکوت موقت فضا، یک آن با صدای بیپ گوشی آقالطیف در هم شکسته شد. گوشی را از جیب تنگ شلوارش بیرون کشید و هی این دست اون دست کرد. کلید سمت چپ را که فشار داد، پیام باز شد: "آقالطیف، سطح اشغال این ملک سی درصده. برچ باغه. از اون درخت قدیمی به بالا ساخت و ساز مجازه. شهرداری اجازه تخریب درخت رو نمیده. این رو به مشتری هات بگو. قربانت"

دو سه بار پیام را خواند تا حالی شد که قضیه چیه. روی صندلی ولوتر شد و تکه ابری را که از لای شاخ و برگ چنار خودنمایی میکرد را تعقیب نمود. یک نفس عمیق دیگر کشید و یک دل سیر خندید. بالاخره خورشید به نیمه آسمان رسید. ظرف چند دقیقه تعدادی آدم دیگر که یکی از انها سرووضع مرتب تری داشت به جمعیت دو نفره اقالطیف و عبداله اضافه شدند. از قرار معلوم خریدار بود که با خدم و حشم آمده بود بازدید. خریدار خوش قد و بالا، بر خلاف آقا لطیف، سرووضع لطیفی داشت. قطع به یقین کسب و کار لطیفی هم داشت. ولی روحش را کسی نمیدانست. توی این زمانه کسی از روح و دل کسی خبر ندارد! قدیم ها البته اینجوری نبود. آقالطیف خودش را قدم به قدم چسباند به خریدار. بوی تند ادکلن خریدار، بینی نیم کیلویی آقالطیف را ققلک داد. حساسیتش عود کرد. با چند تا عطسه اتمی پرملات، دو دقیقه از وقت خریدار را گرفت! احتمالا ادکلن چند صد عصاره ای بود! برای خیلی ها هر چه ترکیبات عصاره ای ادکلنشان ببشتر باشد، روی ترکیب ظاهری اشان تاثیرات خوبی می گذارد!

خلاصه ظاهر لطیف خریدار، باطن آقا لطیف را حالی به حالی کرد! امان از دست پول که چها می کند. یکی از تاثیرات پول لامذهب، این است که نسبت به شکسته شدن خط اتوی شلوار، آدم را وسواس بار می آورد! از خم شدن و نشستن روی صندلی زوار درفته و گردوخاک گرفته بیزار می شود. مراقب است کفش ایتالیایی اش خاک و خولی نشود. یا یک وقتهایی دست به دست آدم های اصطلاح خودشان -طبقه پائین- ندهند که یهویی از طریق تماس لحظه ای، بوی عرق تنشان به تن آنها تجویز شود!

عجب دنیای بامزه ای دارند این پولدارها! توی هر گوشه از این شهر بزرگ، زندگی خیلی از آدمها فاقد مزه است! چون پول ندارند. خریدار بامزه با رفتارهای بامزه داشت کم کم می رفت روی اعصاب آقالطیف! جنسش خب با جنس آقالطیف کلی فرق داشت. فرسنگها راه بود از عشیره اون تا عشیره این! ولی از همه چیز مهم تر برای آقالطیف، پسند خریدار بود. یا به قول همکارها، "اوکی شدن". پسند و اوکی شدن خریدار، نان آقالطیف را سالها توی روغن نگه می داشت. یک زندگی چرب و چیلی می توانست برایش بهم بزند.

بخاطر رویای چرب و چیلی شدن زندگی، مدام قربان صدقه محله گلابدره و امامزاده قاسم و باغ شاطر می رفت. کیفیت کارش به همین فک زدنها گره خورده بود. وسط فک زدنهایش رفت سراغ آب و هوای لطیف گلابدره. از برجها و متریال های آنچنانی نخجوان گفت و از قمری های صحن امامزاده قاسم. از اینکه اینجا جان می دهد برای ساخت و ساز و پنت هاوس! روستای امامزاده بالاخره برای خودش شهری میشود و بافت شهری تا چند سال آینده قورتش میدهد و سازنده ها دارند هجوم می آورند اینجا!...

خب اگر این حرفها را هم نی زد که نان خشک هم گیرش نمی آمد چه رسد به نان چرب و چیلی! وسط این بذل و بخششهای حسابی، چندبار سبیلش را به دهان کشید و سیگار روی سیگار خاموش روشن کرد! خریدار با اینکه گوشش تحت اجاره آقالطیف بود، اما یک آن چشم از محیط ملک بر نمی داشت. حتی بک بار عینک دودی مارک دارش را برداشت و ساختمان فرسوده ملک را برانداز کرد. لبخند یواش یواش روی صورت آفتاب نخورده و برفی اش نمایان شد. حالا این لبخند بخاطر تعریف و تمجید آقالطیف بود یا چیزهای دیگر، بماند. مهم این بود که این لبخندها، وسواسی بیش از حدش را پنهان می کرد و آقالطیف می توانست با او خودمانی تر شود.

خدم و حشم خریدار - مثل بادیگاردهای سلطان صاحبقران - خیال عقب نشینی نداشتند و هی حلقه گفتگو را تنگ تر می کردند. این هم برای خودش فیلمی بود! یک سری از آنها واسطه بودند و یک سری دیگر هم وکیل خریدار! آقالطیف بالاخره رفت سر حرفهای فنی! جایی برای متلک و جوک و اینا باقی نمانده بود. باید جدی تر از قبل خریدار رو متوجه شرایط ملک میکرد. با یکی دو کلمه قلمبه سلمبه همه بادیگاردها رو توی قوطی کرد!: "...پهنه این ملک آر 122 هستش. تمام مسکونی. به این سی درصد برج باغ هفت طبقه تعلق گرفته ولی توی کمیسیون می تونید مازاد هم بگیرید. واحدهای صدمتر به بالا راست کار اینجاست آقا! پارکینگ مازاد هم توی دستور نقشه ش دیده شده..."

 خریدار دستی به سبیل چاپلینی اش کشید و گفت: "از سند بگو"

آقالطیف دفترش را توی دست جابجا کرد و گفت: " شاهنشاهیه هنوز. تک برگ نشده"

خریدار رفت زیر درخت چندصد ساله. آقالطیف دلش هری ریخت! خریدار عینکش را به دست گرفت و با توپ پر گفت: " این لندهور دیگه چیه؟..." صدایی از لای بادیگارها بلند شد: "این لندهور رو قطعش می کنیم آقا!" صدای دومی بلند شد: "نمیشه قطعش کرد! دردسر داره..." آقالطیف پرسید: "گفتی سی درصد اشغال؟" آقالطیف رفت سمت درخت و گفت: "بله، سی درصد. یعنی از این درخت به بالا بنا میدن! درخت قطع نمیشه!"

خریدار یک نچ آبدار کشید و ابرو بالا انداخت. آقالطیف جا خورد خریدار گفت:"اینجوری که به صرف نیست!. باید سطح اشغال بیشتری بگیرم تا برام بصرفه آقای محترم. این درخت هم جا گرفته هم دید ساختمون رو کور میکنه! بخوای نخوای باید قطع بشه تا پیشروی کنیم!" آقالطیف زد گوشه طنز و گفت: "اگه ریشه این درخت رو بکشید بیرون، کلک چال از وسط قاچ برمیداره!" خریدار قیافه ش برگشت و خندید. عبداله قش رفت! بادیگاردها لبخند زدند. یکی از واسطه به آقالطیف گفت: "مزه نپرون آقاجون! راهکار بده!"

آقالطیف از کنار درخت جدا شد و آمد جلوتر. بعد رو به خریدار سبیل چاپلینی، سبیلش را کشید توی دهن و گفت: "این درخت یادگار بچه محلهاست! همه ما پیر و پاتال ها زیر سایه ش بزرگ شدیم! کسی راضی نیست این درخت قطع بشه آقای عزیز!" خریدار خنده ش شدیدتر شد و با صدای کلفت تری گفت: " به کسی چه ربطی داره من توی ملکم چیکار می خوام کنم؟ شما هم خیلی سنگ این درخت رو به سینه نزدید. دیر یا زود باید از ریشه کنده شه و کلک چالت قاچ برداره! چه من اینجارو بخرم چه کسی دیگه!"

آقالطیف با پوزخند گفت: "مار که پیر شد، قورباغه سوارش میشه! درخت که پیر شد، اره پاش میندارن!"

خریدار بادی به غبغبش انداخت و با همان لحن غبغبی یک تیکه نثار آقالطیف کرد: "تا گفتیم ف، تا فرحزادش رو رفتی پیرمرد! مث اینکه خیلی دلت وا میره واسه این درخت. هنوز نه به باره نه به داره، سگرمه هات رفته توو هم! ریختی بهم. بزار سر عدد با هم کنار بیایم بعد جنگ زرگری راه بندازییم" آقالطیف چیزی نگفت. چیزی نداشت که بگوید. خریدار عینک مبارک را به چشم زد و آقالطیف را کشید بالای بالکن. همانجا دفتر و خوکارش را قاپید و دو سه برگ را ورق زد. بدون معطلی گوشه چروک یکی از ورقها شماره موبایلش را نوشت. لبخند معناداری بعد از این نوشته نشست کنج لبهایش! آرام و زیرکانه توی دو خط حرفش را به آقالطیف زد: "اینجارو به قیمت خوب واسم جورش کن! یه شیرینی توپول هم من داری!"

 عبداله پچ پچ خریدار را شنید ولی خیلی حالی نشد. آقالطیف با پوزخند دومی که صورت چروکیده اش را چاک چاک کرد، قرص و محکم گفت: "من به همون کمیسیون قانونی راضی ام. شیرینی رو به همین واسطه ها بده!" خریدار لبهایش جمع شد. این فیگور جدید صورت، به معنای تعجب بود! آقالطیف یک تیکه کاغذ را از دفترش برید و روی جلد دفتر گذاشت. خریدار دو تا نچ داد بیرون. آقالطیف دست و پا شکسته شماره موبایل خودش را روی تکه کاغذ نوشت و قبل از قاطی کردن خریدار داد دستش! اعتماد بنفس بالایش خریدار را کشت! سبیل پرپشتش را دوباره کشید توی دهن و آروم جواب داد: "من متری دویست هزار تومن از قیمت اعلام شده مالک میتونم تخفیف بگیرم. راضی کردنش با من! قول میدم مث یه مرد! ولی یه قولی هم ازت میگیرم!"

خریدار نیشش تا بناگوش کشیده شد! یکی دو قدم جلو عقب رفت و ایستاد جلوی پای عبداله. آقالطیف سرش را چرخاند بالا و یک سوت بلند کشید. چند تا دیگر از کلاغها، از دست سوت کش دار آقالطیف عاصی شدند و سر به بیابانها گذاشتند! خریدار گفت: "می خوای عوض قولی که به من دادی، بهت قول بدم کاری با این درخت نداشته باشم. درسته؟" آقالطیف خندید و گفت: "خوشم اومد آدم چیز فهمی هستی!" خریدار از پله های بالکن پائین آمد و به همراه خدم و حشم افتاد توی معبر خروجی. در حالیکه زیر لب آقالطیف رو مالوند بهم هم!: "مرتیکه خرفت پیر شده، میر نشده!"

 

 

پایان

 

"حسن ایمانی"

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۴ساعت ۱۵:۱۲ بعد از ظهر  توسط حسن ایمانی  | 
(از سری داستانهای کوتاه بیست خطی)

 

داستان شماره 100

 

"طرح جدید"

 

طبق عادت - حواشی سه صبح - از خواب بیدار شدم! رفتم کنار یخچال و یه لیوان آب خنک سر کشیدم. برگشتم رختخواب. داشت برای بار دوم، چشام سنگین می شد که یهو جرقه یه طرح دیگه ای از دستانای کوتاه بیست خطی، ذهنمو گر انداخت. هر چی به این درو اون در زدم بخوابم، نشد که نشد! به پشت برگشتم، به رو برگشتم، به پهلوی راست، به پهلوی چپ... نشد که نشد!

مغزم پاشو توی یه کفش کرده بود که باید طرحو جمع کنی بعد بخوابی! مغز هم که اگه بره توی دنده لج، اعضاء جوارحتو مختل میکنه! درست وضعیتی که من داشتم. خلاصه از فرط فشار با اینورو اونور شدن - کله معلق زدن - بالاخره ساعت شیش صبح، داستانو توی ذهنم جمع کردمو ساعت ده صبح توی اداره تایپش کردم. پدر دکمه های کیبورد دراومد تا ویرایشش کنم. زجر بی خوابی ارزششو داشت. چون داستان، داستان خوبی از آب دراومد.

وقتی برای محک زدن داستان، اونو با حس و حال عجیبی برای همکارم خوندم، همکار بی ذوقم گفت:

_ این چرتوپرتا چیه؟... فکر کردی شاهکار کردی؟ داستان نوشتن که کاری نداره! این کار ساده رو عمه نود ساله منم توی دهات میتونه انجام بده!!

 

 

(دوستان گلم، دوستان گلم... استادان ارجمند...

سلام و سلام و سلام.

ممنون که دو سال با بنده بودید. امیدوارم همیشه و در همه حال سربلند باشید و سال جدید، سال پرباری برای شما و خانواده محترمتان باشه. واقعا از شماها چیزهای زیادی یاد گرفتم و باز اگر در سال جدید زنده بودم با طرح جدیدی اومدم، باز یاد میگیرم. من عاشق یادگرفتن هستم و یادگیری رو مهمترین کارم میدونم...

دوستتان دارم.

خداحافظ.... کسانی که مایل به تبادل ایمیل هستند، خدمتشان این ایمیل را میفرستم:

hasanimani@yahoo.com

خدا نگهداااااااااااااااااارررررررررر....)

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت ۱۰:۴۲ قبل از ظهر  توسط حسن ایمانی  | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا