من 1 نفر - شما 99 نفر
 
 
آنچه که برایان تریسی - هیل - فیشر - اسپنسر جانسون - بلانچارد - پاندر - وین دایر و... می گویند
 
(مسابقه داستان تهران)

"همه این چیزهای قشنگ"

 

       نقشه جهان را با چسب شیشه ای گوشه راست تخته سیاه چسباند و درباره جاهایی که با خودکار به آنها اشاره می کرد، حرف زد. برای بچه های ته کلاس، تشخیص کشورهای رنگارنگ روی نقشه، سخت بود چه رسد به نقطه های ریز مورد اشاره. برای خلاف آنها، بچه های ردیف اول، دوم و حتی سوم، می توانستند به راحتی نوشته های ریز و درشت نقشه را بخوانند. بچه های وسط کلاس هم که دیدن نقشه برایشان سخت بود، با کج و راست کردن بدن و یا سرک کشیدن از لای دست و بالاسر جلوتری ها، سعی می کردند رد خودکار معلم را تعقیب کنند. صدای معلم تنها صدای داخل کلاس بود:

_بچه های عزیز، توی این جهان به این بزرگی، شهرهای زیبا و دیدنی کم نیستند. شهرهایی که در سینه یک کوه بلند و زیبا جا خوش کرده اند و باغ ها و چنارهای بلندی دارند. نسیم و هوای خنک کوهستانی دارند و مردمانش برای کوهنوردی و اسکی به آن بلندی ها می روند. یا شهرهایی که کوچه پس کوچه ها و بناهای تاریخی دارند...در جاهای دیگر جهان، شهرهایی هستند که برج ها و آسمانخراشهایش سینه ابرها را می شکافد! مثل پاریس، لندن، نیویورک... یا شهرهای قشنگ دیگری که بزرگراه و اتوبانهای طولانی دارند، مثل توکیو و مسکو. شهرهایی که دریاچه دارند. شهرهایی که یک عالم فروشگاه، رستوران، هتل، پارک و جاهای گردشی دارند، مثل پکن و شانگهای...

بچه های عزیز، شهرهایی در دنیا هستند که از تپه های اطراف آن می توانید کل شهر را ببینید. شهرهایی هم در جنوب آسیا هستند که آدمهایش به چند زبان و لهجه صحبت می کنند، مثل شهرهای هند. در جاهای دیگر دنیا، شهرهایی هم هستند که مسجد دارند و صدای اذان از کوچه پس کوچه هایش به گوش می رسد، مثل کراچی، قاهره... شهرهایی هم که ورزشگاه و باشگاههای بزرگ دارند، مترو دارند، مجسمه دارند، موزه دارند، گالری دارند، مثل مادرید اسپانیا.

بعد از این همه تعریف و تمجید از شهرهای جهان، پشت میزش نشست و به آرامی ادامه داد:

_واقعا آدم دلش لک میزند برای دیدن این همه شهر زیبا!

و بعد از کمی مکث پرسید:

_ چه کسی می تواند چندتای دیگر از این شهرهای دیدنی را نام ببرد؟

علی از جایش برخاست و بخشی از گفته های پدرش را از شهر باکو برای بچه ها تعریف کرد. پوریا درباره شهر دوبی که برادر بزرگش سال پیش به آنجا رفته بود، حرف زد. پس از پوریا، امیرعلی دستش را بلند کرد و گفت:

_ آقا، اجازه، من تمام این چیزهای قشنگ و زیبا را دیده ام!

معلم با تعجب عینکش را از روی چشمهای گرد شده اش برداشت و پرسید:

_ کجا؟

امیرعلی پاسخ داد:

_ در تهران.

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط حسن ایمانی  | 
                                      شور زندگی

می توان بهار را

به خانه برد

اگر تبسمی کنی

و یا لبت

به خنده وا شود

 

می توان ستاره چید!

از آسمان دوردست

اگر که ذکر هر شبت

دعا و "یاخدا" شود

 

می توان به عشق هم

سلام بی کلام داد!

و عشق اگر بخواندت

چه ها شود - چه ها شود

 

می توان همیشه از

هزار اشک پنجره

شراب بی بدیل ساخت!

اگر که قلب تو شدید

به "عشق" مبتلا شود

 

می توان به یاری

درخت تن تنیده رفت

اگر که مثل باغبان

تمام شور زندگی

به عشق گل فدا شود

 

می توان بهار را

به خانه برد

اگر تبسمی کنی

و یا لبت

به خنده وا شود

 

 

حسن ایمانی

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1392ساعت 4:52 بعد از ظهر  توسط حسن ایمانی  | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا