من 1 نفر - شما 99 نفر
 
 
آنچه که برایان تریسی - هیل - فیشر - اسپنسر جانسون - بلانچارد - پاندر - وین دایر و... می گویند
 
(از سری داستانهای کوتاه بیست خطی)

داستان شماره 80

 

 

"رفیق بی کلک، قلیون!..."

 

 

_غروب روز پنج شنبه، با علی فری در سفره خانه عمو حیدر قرار گذاشت و یکی دو ساعتی با او بود.

_شنبه غروب، با منصور کبریتی بابت خرید پراید در سفره خانه شام ایرانی قرار گذاشت.

_دوشنبه با کیوان سوسول و دوستش پریسا برای جمع و جور کردن تحقیق دانشگاه، در سفره  

خانه پدرجان قرار گذاشت.

_چهارشنبه با حاج یوسف و دو سه تا بچه های هیئت، بابت خرید زنجیر و علامت برای  

دسته،  در سفره خانه عموحیدر قرار گذاشت.

_روز جمعه با حامد کوتوله، بابت آموزش نامزدبازی در سفره خانه شبهای آفتابی قرار 

 گذاشت  و کلی به او مشاوره داد!

_فردای روز جمعه، بابت استخدام میثم الاف، در سفره خانه پدرجان قرار گذاشت!

_شنبه عصر با ممد نباتی بابت...

_دوشنبه شب...

_قرار پشت قرار، سفره خانه پشت سفره خانه، قلیان چاقیدن پشت قلیان چاقیدن!

_سر برج، وقتی ماشین پراید سفیدش را فروخت و به جای آن پراید آلبالوئی خرید، با شبرنگ 

 سفید روی شیشه عقب پرایدش نوشت: "رفیق بی کلک، قلیون!..."

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم آذر 1393ساعت 11:57 قبل از ظهر  توسط حسن ایمانی  | 

(از سری داستانهای کوتاه بیست خطی)

داستان شماره79

 

"لبخند خدا"

 

با طلوع خورشید و وزش باد، بوته های دشت به رقص درآمدند. شیب تند جاده، لیز بود وصعود را برایش سخت میکرد اما همچنان با فرو بردن پنجه ها در دل کلوخهای نم دار، خود را بالا می کشید. سر مارشکلش را به طرف راست چرخاند و سپس به عرض جاده خیره شد. با وزش باد، پلک هایش را باز و بسته می کرد. در این لحظه کامیونی با سرعت از مقابل چشمانش عبور کرد وباد تندی از پس آن وزیدن گرفت. تلاش کرد پنجه هایش را محکم تر از قبل، در دل خاک فرو کرده و خود را نگه دارد که در یک آن - مثل  تخته سنگی زمخت- به پائین سرنگون شد.

      دوباره سر از لاکش بیرون آورد اما چشمهایش به آسمان دوخته شد! تا حالا این شکلی آسمان را ندیده بود! شاید آسمان و زمین جای خود را عوض کرده بودند! ابرهای تیره بیشتر از پیش در هم گره می خوردند. هر چه دست و پا زد، نتوانست خود را برگرداند. تقلایش باعث می شد لاک چروکش بیشتر در خاک نرم فرو رود. آسمان پس از یک غرش سهمگین، باریدن گرفت. به مرور درزهای سفالین سینه و شکافهای لاکش، پر آب شد! درست مثل شیارهایی که در سطح شیب دار برای سقوط آب باران ایجاد شده بود. سنگ ریزه ها با جریان تند آب، به پشت لاک واژگون شده اش، سرازیر شدند و توده عظیمی را بوجود آوردند. چشمانش را باز کرد و در زیر ضربات شلاقی قطرات تند باران، به آسمان خیره شد. همان لحظه لبخند خدا را در چینش تکه ابرهای دوردست دید. توده انباشته در پشت و زیر لاکش، سنگین تر شد. لاک چروکش، سدی شده بود برای گریز آب گل آلود. پلکهایش را بست و سر و پنجه هایش را درون لاک فرو برد. با فشار ممتد توده های سنگریزه، به پائین شیب، میان بوته های خیس هول داده شد و در یک آن - با برخورد به سنگی- بر روی سینه سفالینش برگشت. باران پس از مدتی کوتاهی بند آمد و آواز پرنده های مهاجر مرغزار بلند شد. با صاف شدن هوا، لبخند خدا هم در دل آسمان محو شد. آرام آرام - مثل خرسی که پس از یک خواب زمستانی طولانی سر از لانه در می آورد- سر و پنجه هایش را از لاک بیرون آورد و چند متر جلوتر از حاشیه جاده، به میان بوته ها خزید.

 

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوم آذر 1393ساعت 5:15 بعد از ظهر  توسط حسن ایمانی  | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا