من 1 نفر - شما 99 نفر
 
 
آنچه که برایان تریسی - هیل - فیشر - اسپنسر جانسون - بلانچارد - پاندر - وین دایر و... می گویند
 

(از سری داستانهای کوتاه بیست خطی)

داستان شماره 94

 

 

"ماجرای 20 - 80"

 

 

انگار بایستی صاحب ارث دویست میلیونی می شدم تا خودم و اطرافیانمو بهتر بشناسم! مثل مگس گرد شیرینی، آدم بود که از سروکولم آویزون می شد! از اونجائیکه هیچ هدفی برای این ارث نقدی نداشتم، هی با قرض دادن به اینواون، همکارو، برادرو، باجناقو، برادرزنو، دائیو عمو و شیش هفتا رفیق و بچه محل، دویست میلیون -مثل یه تیکه گوشت- قطعه قطعه شدو رفت!

من موندمو چهار پنج میلیون تومن ناقابل که اونم مال شما!!... طلبکاری هم نبودم که سریش بدهکارام شم! بخاطر همین اخلاق عجیب، طی دو سال، بیست درصد پولهام برگشت! دیگه شب و روزم شده بود دنبال بدهکار دویدنو زنده کردن اون هشتاد درصد بقیه! اما من بدو، بدهکار قایم شو!... من بدو، بدهکار...

این آس و پاسی من، بعد از پنج ساااااااا....ااااال هنوز ادامه داشت! تا اینکه توی یکی از روزهای بی پولیم، سیاوش - یکی از رفیق های تاجر و سرمایه دارم - رو توی بانک دیدم. بعد از کلی مقدمه چینی، ازش ده میلیون تومن دستی خواستم! ولی سیاوش پولی بهم نداد که نداد! عوضش یه حرف جون دار حواله م کردو رفت:

- می دونی قانون 80 - 20 چیه؟... این قانون بهم اجازه نمیده پولمو بی جهت هرجایی حیف و میل کنم دوست من!

 

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم بهمن 1393ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط حسن ایمانی  | 

(از سري داستانهاي كوتاه بيست خطي)

داستان شماره 93

 

 

"رفتار يك دروغگو!"

 

 

تا دستهاي معلم از تخته سياه جدا شد، سه تا كلمه به چشم بچه ها خورد كه حسابي ذهنشان را مشغول كرد:

"رفتار يك دروغگو"

معلم رو به بچه ها كرد و پرسيد:

_ كي مي تونه بگه رفتار يه دروغگو چه جوريه؟

بچه ها با هم كلنجار رفتند تا يكي بالاخره حرفي بزنه. اميرمحمد وقتي ديد هيچكس حاضر به جواب نيست از جابرخاست و گفت:

_خانوم، چشم هاي يه دروغگو همش مي لرزه!

ميثم با شنيدن اين حرف، فوري جواب داد:

_نخير خانوم، چشم هاش نه! پاهاش مي لرزه!

آرش كه ته كلاس نشسته بود، دستش را بلند كرد و گفت:

_خانوم، يه دروغگو بعد از اينكه دروغشو گفت، هي دستهاش مي لرزه!

پوريا وسط حرف آرش پريد و گفت:

_چي داريد ميگيد؟! اصلا اين حرفها نيست! يه دروغگو ته دلش مي لرزه. چون مي ترسه كه يه وقت دروغش لو بره! براي من خيلي پيش اومده كه گفتم خانوم!

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام دی 1393ساعت 6:18 بعد از ظهر  توسط حسن ایمانی  | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا